گریه های دل دیوانه
شعر و دلنوشته
نمیدونم چی بگم یا از کجا بگم ... دلم خیلی گرفته ... بغض راه گلومو بسته ... جوری که نفس کشیدن هم برام سخت شده... اونقدر دیوانگی با پوست و خونم مخلوط شده که دیگه از هرچی عقل و عاقل بیزار شدم ... فقط این دیوانگیه که یه کمی قلبمو آروم میکنه ... دلم تنگه ... برای همه چیز و همه کس ... برای گریه و اشک و فریاد ... بعضی روزا دلم بدجوری میگیره ... دقیقا مثل امروز ... اما نمیدونم چرا اینجوریم ... دقیقا مثل یه پازل هزار تیکه که یه قطعش گم شده ... تکمیله اما تکمیل نیست ... از خودمو این حرفای تکراری خسته شدم ... دلم میخواد گریه کنم اما اشکام همراهیم نمیکنه ... میخوام داد بزنم اما بغضم مثل یه کوه روبروی فریادم ایستاده .. میخوام دیگه ننویسم اما فکرم نمیذاره ...میخوام ... نمیدونم ... واقعا خسته ام ... خسته از هرچی نوشتنه... خسته از هرچی دیدنه ... راحت بگم ... از خودمم خسته شدم ... رحمی در این دریا ندیده ام تا کدامین ساحل . . . (سروده ۱۴/۹/۸۹ ) به دستم آمد و مرا با خود برد تا فراسوی خیال ... به همانجا که همه ذهن خراب . . .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |


